ژوزف بالسامو | گام بزرگ!

حبیب آذرگشسب حبیب آذرگشسب · 7 مرداد · خواندن 4 دقیقه

در طول یکی دو هفته اخیر، به طور مداوم داشتم فکر می‌کردم که چه چیزی بخونم. علاقه‌ام به دیدن سریال، کمتر شده و تصمیم دارم به نحوی همان سریال mentalist که قبلا دیده بودم را دوباره ببینم. این‌بار البته کمی متفاوت‌تر و با توجه بیشتر به زبان‌ انگلیسی و با هدف تقویت مهارت‌های زبانی‌ام.  بنابراین داشتم شروع یک روند مطالعه کتاب طولانی‌مدت را بررسی می‌کردم که رسیدم به دو مجموعه چهار جلدی ژوزف بالسامو و شش جلدی غرش توفان از الکساندر دوما که در ادامه یکدیگر هستند.

معنی‌اش این است که حدودا چهار یا پنج‌ماه و یا حتی بیشتر، احتمالا درگیر این ده جلد هستم.

چرایی این انتخاب البته فعلا فقط به علاقه‌ام به قلم و نحوه نگارش نویسنده بر می‌گردد. الکساندر دومای فرانسوی که همیشه داستان‌های جذاب و خواندنی‌اش را به یک دوره تاریخی، یک حادثه تاریخی و یا سلسله رویدادهایی که در فرانسه رخ داده گره می‌زند و از آن نویسنده‌هایی است که وقتی داستانش را دنبال می‌کنی، گذر زمان را فراموش می‌کنی و غرق در داستان‌ و توطئه‌‌چینی‌ها و روایت‌های متنوعش می‌شوی و این را به طور جدی هم در مجموعه سه‌جلدی کنت دومونت کریستو دیده‌ام، هم در شرافت و شیطان و البته شگفت‌انگیز است که نویسندگان فرانسوی توانمندی بالایی در این روایت کردن دارند و یک چنین حسی را از دزیره هم می‌توان گرفت.

به هرنحو، در اقدامی نسبتا بزرگ برای بازگشت به روند مطالعه‌ای که در گذشته داشته‌ام، تصمیم به مطالعه این دو مجموعه گرفته‌ام و فکر می‌کنم که به مرور و با ادامه مطالعه رمان‌ها، می‌توانم این یادداشت را تکمیل کنم‌ و تا آن زمان، این یادداشت به عنوان بخشی ثابت از وبلاگ در دسترس خواهد بود.

 

دوازدهم امرداد ۱۴۰۵:

تقریبا جلد اول رمان تمام شده. سی چهل صفحه باقی‌ مانده که فکر می‌کنم در یک بازه زمانی نیم ساعته یا چهل دقیقه‌ای تمام می‌شود. باید بگویم کمتر از آنچه که انتظار داشتم بود. البته به این معنی نیست که بد بود. اما خب، حداقل نیمی از این جلد به نظر می‌رسید که صرفا برای معرفی شخصیت‌ها نوشته شده‌. داستان، به اسم شخصیت مرموزی است که هنوز کامل نمی‌شناسمش. یعنی تقریبا جز در ابتدای داستان حضور موثری نداشته.

شروع داستان هم از آن شروع‌های سر و ساده‌ای که انتظار داشتم نبود. هم خسته‌‌کننده بود هم گیج‌کننده و هم جذابیت‌هایی داشت؛ اما همان ابتدا مشخص شد که قرار است با یک مجموعه پر از توطئه، فلسفه‌بافی‌های فراوان و ماجراها و حوادث گوناگون باشیم.

با این‌‌حال، هنوز روند داستان خوب پیش می‌رود. انتظارات را برآورده نمی‌کند؛ اما هرچه جلوتر می‌رود، سریع‌تر و جذاب‌تر می‌شود. تا اینجای کار از دو شخصیت دوست دارم بیشتر بفهمم. یکی ژیلبر که ناگهان از توی داستان محو شد و دیگری خود ژوزف بالسامو که هنوز نفهمیده‌ام یک جادوگر است، یک عارف یا همچین چیزی است که قدرت‌های عجیب‌غریب دارد یا یک حقه‌ باز و جواب این‌که او دقیقا چیست، مشخص می‌کند که با یک داستان تخیلی رو به رو هستیم یا خیر(منظورم ژانرش است.) به هرحال، تا اینجای کار برایم این جالب بوده. هرچند جلد دوم را آرام‌تر پیش می‌روم. در‌ واقع وسطش یک رمان دیگر هم می‌خواهم بخوانم.

نوزدهم امرداد 1405:

کند شده‌ام؛ اما داستان جذابیت بیشتری پیدا کرده. دو کاراکتر هستند که برایم در فصل اول خسته‌کننده و عجیب بوده‌اند. یکی ژیلبر که هم تا حد بسیاری مغرور است، هم به نظر احمق است و هم حرص درآر و فلسفه‌بافی‌های ذهنی‌اش عمدتا آدم را یاد شعارهای انتخاباتی سیاستمداران می‌اندازد. همیشه هم داستان‌های دوما باید یک شخصیت نجات‌دهنده برای آدم‌های فقیر و بیچاره داستانش داشته باشد و از این حیث شبیه به کنت دومونت کریستو هم هست؛ چون در آنجا هم دانتس درون زندان یک حامی و دوست فقیر پیدا کرد که در میانه راه مرد؛ اما همان آشنایی چند ساله درون زندان موجب ثروت و قدرت بی‌حد و اندازه‌ی کنت شد.

حالا هم در این‌جا ژیلبر دو حامی پیدا کرده و از دست اولی که هم ثروتمند بوده و هم قدرت بی‌حد و حصری در فرانسه داشته گریخته و به نزد یک فیلسوف فقیر رفته و فعلا تا اینجای کار، کارهای فیلسوف موجب شده ژیلبر از گرسنگی و بی‌خانمانی نمیرد و منتظرم ببینم که در دویست و سی صفحه باقی مانده از کتاب قرار است چه رخ بدهد.

هنوز هم که هنوز البته نفهمیده‌ام چرا نام کتاب را «خاطرات یک پزشک: ژوزف بالسامو» گذاشته‌اند. بخش اول نام قابل حدس است و با توجه به پرداختن دو جلد اولی به ژیلبر می‌توانم حدس بزنم که در ادامه داستان همانطور که می‌خواهد یک پزشک شده؛ اما ژوزف بالسامو را نمی‌دانم؛ چرا که آثار کارهایش همه‌جای داستان، از سعادت خانواده تاورنه تا معرفی زن شاه هست؛ اما خودش حضور اندکی داشته و در تمام داستان غایب بوده و تنها امیدوارم که در ادامه داستان، اتفاقاتی که برای بالسامو از زمان خروج تاورنه از قصرشان افتاده را کتاب به طور کامل شرح ندهد؛ هرچند که امید بی‌جایی است و به احتمال بسیار زیاد این اتفاق می‌افتد و کلا این عادت دوماست که داستان‌های موازی شخصیت‌ها را کامل بگوید.